دلم گرفته است

دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است …

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود …

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ …

نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های

وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است…

دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .

دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و

اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم .

چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟

چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!

بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و

از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟

میان کوچه های شب منم همپا… منم تصویر تنهایی… منم دلتنگ شب …

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است …و اینها بهانه ایست

دلم بیش از همه برای تو تنگ است ….

مرا به یاد بیاور. مرا از یاد مبر. که انعکاس صدایم درون شب جاری است …



10 پاسخ برای این نوشته.

  1. نوشته شده توسط برهمت در دسامبر 3, 2009 در 10:21 ق.ظ.

    سلام برادر جان اين همه دلگيري چرا
    اللهم عجل لوليك الفرج

  2. نوشته شده توسط سیبوسه در ژوئن 10, 2010 در 1:34 ق.ظ.

    اگه بدونی چقدر دلتنگم وکاش نبودم و نمیدیدم این همه بی مهری را…..خدا به دادم برس

  3. نوشته شده توسط مهرداد در ژوئیه 12, 2010 در 10:45 ب.ظ.

    چه بگویم از این دل تنگ که هر لحظه تنگ تر می گردد

  4. نوشته شده توسط پاييز در ژوئیه 22, 2010 در 2:23 ب.ظ.

    دلم گر دلم گرفمه چون ابر بهار ميگيريم برحال دل غمرده زارميگيريم

  5. نوشته شده توسط پاييز در ژوئیه 22, 2010 در 2:33 ب.ظ.

    ميخواهم اصلاحش كنم دلم گرفته چون ابر وباران ميگيريم برحال دل غمزده زار وپريشان ميگيريم

  6. نوشته شده توسط R در سپتامبر 27, 2010 در 10:04 ق.ظ.

    من چه بگويم از اين دل گرفته از آن هم گذشته وحالا راكد وساكت ايستاده تو بگو برا دل ايستاده چي ميتوان كرد

  7. نوشته شده توسط R در سپتامبر 27, 2010 در 10:16 ق.ظ.

    دلم برا احمدم تنگ تنگ شده ولي نميدانم اونم اين احساسو به من داره يانه ديگه خسته شدم از بسكه روز ها وشب ها ساعتها ودقيقه ها در دلم با اون صحبت كردم ديگر خجالت ميكشم ازخدا از بس او را از خدا طليبيدم نميدانم بروم يا بمونم هيچ نميدانم ولي او را برا ماندن بهانه كرده ام اورا برا نفس كشيدنم بهانه كردم او را براي زندگي بهانه كردم ولي او هيچ نميداند يا شايد هم ميداند ولي اهميت نميدهد او حتي جواب سلام مرا نميدهد آيا اين انصاف هست دلي برا دلي بتپد ولي اون تپش را در سينه خفه كند نه گريه نه خنده ونه چيز ديگه سبكم نميكند فقط روزي خود را خوشبخت ترين خواهم دانست كه به احمدم برسم كه در زندگي آرزويي جز اين ندارم ولي افسوس و صد افسوس كه هرگز نميداند چه ميشود كرد بايد سوخت وساخت تا شايد ………

  8. نوشته شده توسط a در ژانویه 1, 2011 در 4:41 ب.ظ.

    کاربر r عزیز اسم شما مرضیه هست؟

  9. نوشته شده توسط ناشناس در اوت 5, 2011 در 9:59 ب.ظ.

    delam kheili tange inghadr ke nemido0nam chi baiad begam az hame chi khaste shodam delam baraie khonamo0n tange..kheili tanham..

  10. نوشته شده توسط رها در نوامبر 22, 2011 در 6:39 ب.ظ.

    چقدر بده که دیگه نمیتونم گریه کنم…………………
    خدایا به دادم برس دارم خفه میشم
    خددایا معجزه کن
    من این زندگی رو نمیخوام زندگی بدون نیما….
    خدایا کاری کن برگرده
    معجزه کن خدایا
    معجزه……………………………….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.